محمد معموری، دانشپژوه تاریخ اسلام هستم. به جستارهای تاریخ اسلام، تاریخ اندیشهها، زبانشناسی و زبانشناسی تاریخی، ادبیات عرب و ادبیات فارسی دلبستگی دارم. در اینجا همه فرآوردههای پژوهشیام را منتشر میکنم.
یکی از علایق بزرگ من درست کردن رخدادنگاری از دولتها یا دورههای تاریخی است. رخدادنگاری یک دولت، یک دید کلی نسبت به یک دولت به شما میدهد. یک جور دید دایرهالمعارفی است که سبب میشود خواننده هر چه در یک دولت یا دوره خاص تاریخی رخ داده است را بشناسد.

نخستین رخدادنگاری من را که درباره تاریخ عثمانی است، در اینجا بخوانید. رخدادنگاری دولتهای دیگر هم در راه هستند که اندک اندک در پایگاه میگذارم. برای دیدن همه رخدادنگاریهایی که من آماده کردهام، به بخش نوشتارها بروید.
بهانه این روزنوشت، قرار دادن فایلهای Powerpoint کارگاه «روش پژوهش تاریخی در اینترنت» در سایت میباشد. از بخش نوشتارهای و اسلایدها بارگزاری کنید.
در زمستان سال 1385 من به همراه برادرم علی معموری کارگاه روش پژوهش تاریخی در اینترنت را برگزار کردیم. کارگاه از صبح تا شب به درازا انجامید. بدبختانه به دلیل یکسان نبودن سطح شنوندگان امکان مطرح کردن خیلی از مباحث فراهم نشد و عملا دستهای که آشنایی کمتری با این مباحث داشتند، از پیچیدگی مسائل مطرح شده گله میکردند و افرادی هم که با پیشزمینههای این بحث آشنا بودند، از ساده بودن آن.
ما اگر چه برای این کارگاه خودمان را بسیار آماده کرده بودیم، ولی عملا به خاطر یکسان نبودن سطح معلومات افراد شرکت کننده نتوانستیم همه مباحث را به سرانجام برسانیم؛ ولی با این حال فکر میکنم کارگاه خوبی بود و امیدوارم که افراد شرکتکننده از آن هر چند اندک، ولی بهرهای برده باشند.
کارگاه قرار بود تا در سه بخش اجرا گردید:
کتابچههایی شامل بیش از 200 صفحه که شامل تصاویر و متنهای توضیحی اسلایدها میشد به شنوندگان ارائه گردید.
مسمط، یک قالب چکامهسرایی است که چکامهسرایانِ کمتری به آن روی آوردهاند. بیشتر، منوچهری دامغانی را پایهگذار سبک مسمط دانستهاند. وی اشعار زیادی در این سبک شعری دارد. اشعار مسمط از بخشهای جداگانهای تشکیل یافته است که هر بخش با یکدیگر قافیه یکسان دارند و گاهی نیز قافیه پایانی یک بخش ، قافیه دیگری دارد. یکی از زیباترین مسمطهایی که خواندهام، چکامهای است از شهریار که تقریبا همه ابیات یکیِ از چکامههای سعدی را به صورت «تضمین» به کار برده است. نخست چکامهِ دلانگیزِ دلبرکان بیوفایِ شهریار و سپس چکامه سعدی را که شهریار آن را در چکامه خویش به کار برده است، بخوانید:
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»
تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»
تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»
درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»
گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»
سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»
نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»
و اینک شعر سعدی:
| من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی | عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی |
| دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم | باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی |
| ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه | ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی |
| آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان | که دل اهل نظر برد که سریست خدایی |
| پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند | تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی |
| حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان | این توانم که بیایم به محلت به گدایی |
| عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت | همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی |
| روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا | در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی |
| گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم | چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی |
| شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن | تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی |
| سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد | که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی |
| خلق گویند برو دل به هوای دگری ده | نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی |
این نقاشی را که در اصل از کتابی به نام «دیوان محمود عبدالبکر» برداشته شده از این پایگاه پیدا کردم. محمود عبدالبکر، قاضی و شاعر ترکی در استانبول میزیسته و دیوان وی برای ما به یادگار مانده است. در این تصویر از کتابِ وی، ابوالسعود، شیخالاسلامِ وقتِ دورهِ عثمانی نمایش داده شده که در حال مباحثه و مداقه در باب مسائل کلامی با دیگر متکلمان است. اگر چه هم اکنون مدتها است که چراغ مباحث کلام، کم فروغ شده است ولی چنین نشستهایی که در سنت فقهای نجف به آن «قعده» (=نشست) گفته میشد هنوز پیرامون مسائل فقهی در حوزههای علمیه در جریان است. در بالای صفحه شعری از محمود عبدالبکر درباره ابوالسعود آمده است که بیت اول آن به زبان فارسی و بیتهای دوم و سوم به زبان ترکی است. بیت اول این شعر، عنوان این نوشته است؛ من از بخت بد «ترکی بیل میروم» و گر نه بیت دوم و سوم را هم مینوشتم و به پارسی بر میگرداندم. کاری که ای کاش یکی از خوانندگان ترک زبان ما در بخش نظرات انجام دهد.
بهانه این روزنوشت، البته نه این شعر است و نه آن شیخالاسلام که گردِ پیری بر صورتش نشسته و نه کم فروغ شدن چراغ مباحث کلامی و نه این کتاب و نه دولت عثمانی و نه آن مستمعینی که از سخنان شیخ احتمالا «بهرهها میبرند» و نه آن پسرکان خوش منظر و خوش رویی که در خدمت اینان دست به سینه ایستادهاند.
بهانه این روزنوشت، چیز دیگری است: به راستی آیا اینان که در 5 قرن پیش در مجلسی اینچنین گرد آمده بودند و با هم قال و قیلی داشتند و در مباحث کلامی اینچنین ریز شده و موشکافیها و مداقهها میکردند و با هم بحثها پیش میبردند و روزگار را اینچنین خوش میگذراندند، خود را در مرکز دنیا و حرفه و پیشه خود را مهمترین کار دنیا نمیدیدند؟ آن مرد که عمامه سفید بر سر و کتاب در دست دارد و در حال بحث با دیگری درباره یکی از واژهها، جملات یا چه میدانم درباره مفهوم یکی از مباحث کتاب است، آیا خود را مهمترین فرد و فهم واژههایِ پیچیدهِ آن کتاب را مهمترین کار دنیا نمیدید؟ یا آن شیخالاسلام پیر شاید هیچ گاه به ذهنش نیز خطور نمیکرد که روزی روزگار وی از این دنیا رخت خواهد بست و 500 سال از دوران او خواهد گذشت. به باور من تک تک اینان چنین نمیاندیشیدند.
اما حالا هم اکنون خودِ ما چطور؟ آیا خود ما نیز خود را مرکز دنیا و کار و پیشه و ماموریت خویش را مهمترین کار و پیشه و ماموریت نمیبینیم؟ آیا ما به این باور داریم که روزی از دنیا رخت خواهیم بست و از دوران ما 500 سال بلکه شاید 1000 سال یا اصلا شاید به اندازه فاصله ما و تمدن مصری، 7000 سال خواهد گذشت و مردمان خواهند آمد و خواهند رفت و آنها نیز به سان ما درگیر جنگ و صلح و بیماری و گرفتاری و لذت و شادکامی و عشق و چه میدانم، همه این چیزهایی که ما گرفتارش هستیم، خواهند شد.
ما فکر میکنیم که در زمانهای میاندیشیم که بسیار پر آشوب است و شاید آن را پر آشوبترین دوران زمین نیز میدانیم؛ جالبتر آن که مردمان خاورمیانه یا اصلا شاید مردمان همه جاهای دنیا همگی همیشه چنین حسی داشتند. چه آنانکه فتنههای جمل و صفین و نهروان در زمان علی (ع) دیدند؛ چه آنانکه بعدها فتنه معاویه را تجربه کردند؛ چه آنانکه با فتنه بنی عباس و رفتن بنی امیه درگیر بودند؛ چه آنها که با فتنههای دراز و پر پیچ و خم دوره عباسی از تخریب مسجدالحرام به دست قرامطه گرفته تا فتنه ورود ترکان به حکومت عربی عباسی درگیر بودند؛ چه آنان که بعدها با فتنه مغول دست و پنجه نرم کردند؛ و چه آنانکه بعدها در جنگ صلیبی شرکت جستند؛ همگی و همگی دوران خود را پر آشوب ترین و پر دردسر ترین دوران روی زمین و شاید نیز آن را آخرالزمان میپنداشتند.
دنیا در حال گذشتن است. میآید و میرود. در این بازی به کسی هم رحم نمیکند. چه ما خود را در مرکز دنیا و حرفه و پیشه خود را مهمترین کار دنیا و دوره خود را پرآشوبترین دوره روی زمین بدانیم چه ندانیم، دنیا با بیرحمی تمام در حال گذشتن است. پس روح زندگی را بیاییم فراموش نکنیم و به پانصد سال دیگر فکر کنیم؛ آن وقتی که شاید ما و دوره ما به 30-40 صفحه از کتابِ تاریخِ تمدنِ ویلدورانتی تبدیل شده باشد که در آن روزگار، ویلدورانتِ دیگری آن را خواهد نگاشت.
دیدگاههای تازه
31 هفته 4 روز پیش
32 هفته 3 روز پیش
1 سال 5 روز پیش
1 سال 4 هفته پیش
1 سال 4 هفته پیش
1 سال 4 هفته پیش
1 سال 16 هفته پیش
1 سال 16 هفته پیش
1 سال 20 هفته پیش
1 سال 36 هفته پیش